در مدت سه روز و ارتباط با سه فضای متفاوت با ویژگی خاص آنها
فضای اول، سطحی وسیع از نمکزاران. با هر قدمی که بر می داشتم مزه ی شور و تلخ آن را به تمامی
احساس می کردم.فضای دوم، کوهی سیاه و بلند و باتلاق(لجن زار) که هر لحظه احساس می کردم
فرو می روم.و فضای سوم ،تپه های شنی با وزیدن بادی شدید.
با قرار گرفتن در سه اقلیم متفاوت با مسافتی نزدیک به هم که حسهای متفاوتی را انتقال می داد لزوم
دو چیز که در هنر محیطی مطرح است مشخص شد:کار کردن در طبیعت و سنجیدن خاصیت هر فضا
چه به لحاظ حسی(احساس منتقل کننده ی آن) و چه به لحاظ قابلیت متریال موجود در آن ...
همیشه ما نمیتوانیم فکرها و ایده های از پیش تعین شده ی خود را به ثمر برسانیم مثلا باد در کویر
ممکن بود باشد یا نباشد اما وجودش خاصیت تازه ای به محیط اضافه می کرد که می توانستیم از آن
استفاده کنیم یا راه دیگر جنگیدن با آن تا بتوانیم فضای مورد نظر خود را ایجاد کنیم و راه بعدی
انتخاب.انتخاب انجام ندادن ایده ی مورد نظر...
در آخر مواردی که در بالا اشاره شد بسته به انتخاب هنرمند می توانند تغییر کنند چیزی مطلق و
معین نیست...
کار دو نفر از دوستان که متاسفانه اسمشان رو نمیدانم برایم جالب بود به لحاظ استفاده از خاصیت
فضا (باد)که قابلیت اجرایی زیادی داشت...

و کار بعدی اثر نوشین نفیسی که شوری نمکزار قسمتی از بافت موجودات ساخته شده اش شده
بود...

آیینی خیلی ساده درمیان سرخپوستان وجود دارد که اشاره ی زیادی به آن نشده و یا حداقل خود من
درجایی آن را تدوین شده پیدا نکردم. آنها برای بچه های خود عروسکهایی درست میکنند بسیار
کوچک و بدوی...
بچه ها خواستها و آرزوههای خود را،به زبانی ساده تر دردودل های خود را با آن ها می گویند و موقع
خوابیدن زیر بالشت های خود پنهان می کنند...
با خرده پارچه های سیاه و حداقل موادی که در دست داشتم عروسک های کوچک و ساده ای
ساختم ودرون حفره های نمک قرار دادم.
هر یک گویی حرفی دارند و در گوش هر یک قصه ای خوانده شده است...







در ادامه استفاده از نایلون زباله به عنوان یک ابزار با خصوصیات خاص آن درمحیطی در ساحل
جزیره هرمز بافته های بلندی ساختم.نایلون های زباله بافته های بلند موی زنانی شدند
که هر یک گویی گیس های خود را در هم می بافتند .(در بافتن موها از دوستانم و زنان بو می جزیره
کمک گرفتم)
در ادامه کار با رشته های بلند مو برای رسیدن گیس ها به آب و سپردن آن ها به دریا در مسیرشان
به ناکجا آ با د ( بی مکانی ) آنها را در فضا های مختلف (روی صخره ای بلند.در میان صخره ها.بر
لبه ی صخره ها و از درون خاک) هدایت کردم.....
کار در طبیعت به خصوص چنین فضاها یی (جزیره هرمز ) زمان و مکان معنای شناخته شده ی خود را از
دست می دهند چنین حسی در این سفر تا ثیر عجیبی برای من داشت تا آنجا که تصمیم گرفتم ایده
خودم رو به این مفهوم نزدیک کنم (بی زمانی و بی مکا نی )....
حتی چگونگی استفاده از زمان با معنایی که خود بر آن می گذاریم بر نامه ریزی می شود....
در کنار دریا بودن.جمع کردن صدفهای دریایی.نگاه کردن.ماندن و سکوت...
روی صخره ای بلند:



در میان صخره ها:


از درون خاک:



لبه ی صخره ها:


جزیره هرمز بهمن ۸۷
آثارم را در دو بخش ارائه دادم:
بخش اول مجموعه ای بود که به شکل چیدمان ارائه شد.فیگورهایم را با نایلونهای زباله.تور و مو ساختم
و در میان ورقه های شفاف پلکسی قرار دادم.شفافیتی که به درون آنها رخنه میکرد. انسانهایم را
در فضایی به حال تعلیق میدیدم در فضایی میان بودن و نبودن.....
آنها را از سقف آویزان کردم تا به حال خود باشند....






در کنار ساحل جزیره قشم جایی که دریا هر چه بخواهد را به ساحل باز میگرداند.تکه های سیاهی (از
جنس پلاستیک)دیدم که در درون خاک فرو رفته بودند و همانند زنان قصه گو دستهای خود را حرکت
می دادند جایی کنده شده بودند.جایی بافته شده بودند. جایی گره خورده بودند....





پس از آن انسانهای خود را با سیاهی (پلاستیک) ساختم و اینبار به جای خاک. شفافیتی(ورقه های
پلکسی گلاس) آنها را درون خود گرفت.(رجوع شود به بخش آثار نقاشی و اینستالیشن آبان ۸۷)
جزیره قشم اردیبهشت ۸۶
ساختمانی مخروبه و سه در گاه در. تنها میراث بر جا مانده ی آن و محیطی سرشار از برگهای رنگی و
عطر خیس آنها بر زمین.
با انتخاب دو رنگ زرد و قرمز از میان انبوه رنگی برگها کار ساختن و دوختن پرده ها را آغاز کردیم.پس از
دوختن رشته ها باید آنها را در جای خود قرارمی دادیم.
با وزش باد رشته های دوخته شده پاره می شدند. و ما بارها و بارها آنها را به هم میدوختیم و دو باره
وصل می کردیم .
اما چیزی که باعث شد تا پایان به کارمان ادامه دهیم جستو و کشف تازه در طبیعت.زیستن.تجربه و
کنش متقابل با آن بود و نه فقط نمایش آن. پروسه و روند طی شده به مراتب از پایان آن اهمیت
بیشتری دارد.
اینکه عمل دوختن(نخ و سوزن) رابرای اتصال برگها بکار بردیم و یا انتخاب خارها برای وصل کردن برگهای
قوی تر.و یا وقتی برگها مرطوب و خیس میشوند تا چه اندازه جنسیتی متفاوت ازهم پیدامی کنند
بعضی هاشان بسیار تردو شکننده.بعضی بسیار نرم و رقصان و برخی محکمتر می شوند.




در آخر کار پایان مشخصی نداشت....


شاید پایان کار نگاهایمان باشد از میان رشته های رنگی برگ.....
اجرا توسط (نوشین و پریسا)
اصفهان.باغ بهادران.آبان ۸۷
گندمزاری وسیع در دل طبیعتی آرام و پر از سکوت
دایره ای را از مرکز مستطیل شکل گندمزار جدا کردیم و تمام سطح آن را آتش زدیم.

از رد به جا مانده شکل دایره را یافتیم و سنگهای ریز و درشتی که تمام سطح آنرا گرفته بود خارج کردیم.
با کشیدن پاهایمان بر خاک رنگ زرد گندمزار را دوباره به او بازگرداندیم و سطحی صاف و یکدست را
بدست آوردیم.
تمام عناصر موجود:خاک.علفها.سنگها.آتش وخاکستر همانند دایره ی نقش بسته حرکتی دورانی و
بازگشتی چرخه وار دارند.همه به هم باز می گردند و وحدت موجود در هستی را می سازند.




محیط را با سنگها و کلوخهای درون دایره کادر کردیم.

با گلهای صورتی رنگی که به همراه داشتیم عطری تازه به محیط تازه هدیه دادیم.و درون آن مربعی از
صدف.

اجرا شده توسط گروه گدار(فروزان.مرتضا.نوشین.پریسا)
باغ بهادران خرداد ۸۶
کوهی تک و سیاه در دل کویر.می خواستیم رد سپیدی را از بالاترین نقطه آن تا پائین کوه بکشیم اما
با وجود خالی کردن چندین گالون رنگ خط سفید ما نیمه. فقط تا دامنه آن رسید.



اجرا توسط گروه گدار (نوشین.فروزان.مرتضا.معصومه.پریسا)
تالاب گاو خونی شهریور ۸۵
وقتی با نگاهایمان سکوت کویر را می شکستیم.سنگی بزرگ دیدیم.در لحظه اول احساس کردم از
آسمان آمده انگار ساعاتی قبل تازه به زمین افتاده بود.وقتی به آن دست کشیدم گرما و داغی راه
طی شده اش را احساس کردم.
با دوستانم (نوشین.فروزان.مرتضا.معصومه) تصمیم گرفتیم پوششی آبی رنگ بر تنش کنیم تا با
آسمان که زادگاه اوست بپیوندد.......


پیکری سپید آمد و بر آبی بیکرانه اش سایه افکند با او یکی شد.بر زمین نشست.لغزید.آب شد و محو
شد...

و....همانند جنینی در زهدان دوباره زاده شد...


اجرا توسط گروه گدار (نوشین فروزان.مرتضا.معصومه.پریسا)
اجرای پرفورمنس توسط مرتضا بصراوی
تالاب گاو خونی شهریور ۸۵